‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۹ تیر ۱۳۸۸

مهارتهای سالم ماندن در اعتراضات خیابانی


آنچه در زیر می آید راهنمای مختصری برای زنده و سالم ماندن در اعتراضات خیابانی و همچنین کند کردن یا متوقف کردن روند چیرگی نیروهای امنیتی است. این نکته را در سرتان فرو کنید که پلیس تجهیزات و آموزشهای بسیار بهتری نسبت به من و شما در درگیری ها دارد. نیروهای ذخیره و مصونیت قانونی نیز به آنها اعتماد به نفس بیشتری می دهد. یادتان باشد که وقتی از غلبه بر پلیس صحبت می کنیم لزوما منظورمان کتک زدن پلیس نیست.
- وسوسه نشوید که بمانید و بجنگید. به جایی بروید که نیروهای امنیتی هنوز حضور ندارند و شما بیشتر می توانید به هدف خود (شعار دادن، شعار نوشتن و از این قبیل) برسید- همواره در حال حرکت باشید. در گروه و یا تک تک. فاصله بین نفرات خودتان را پر کنید و یکجا نایستید. حرکت دائمی تمرکز نیروهای امنیتی را برهم می زند- نیروهای امنیتی سعی می کنند اجتماعات بزرگ را به دسته های کوچکتر تقسیم کنند. سعی کنید پیش از آنکه نیروهای امنیتی فرصت آرایش به خود بگیرند مجبورشان کنید که آرایششان را برهم زنند.- هراسان نباشید- هر کاری را در دسته های کوچک انجام دهیدو از قبل پیش بینی کنید چه کاری می خواهید انجام دهید و یا در چه موقعیتهایی قرار خواهید گرفت.- تفکر دفاعی داشته باشید. از یکدیگر محافظت کنید.- همواره رویتان به سمت نیروهای امنیتی باشد- بازوهایتان را در هم قفل کنید و زنجیره های انسانی تشکیل دهید- سریع ولی بدون اضطراب حرکت کنید. فرصت برنامه ریزی و عکس العمل به پلیس ندهید.
آماده سازی:بیرون ماندن از زندان و بیمارستان کار خیلی سختی نیست. اغلب کسانی که سر و کارشان به اعتراضات خیابانی میفتد از عهده این دو بر می آیند. نکته این است که با دوراندیشی می توانید مهارتهای زنده ماندن در چنین شرایطی را تبدیل به راهنمای زندگی کردن در چنین شرایطی کنید.
اهداف تجمعات:در پایان یک روز آشوب و درگیری، کسی قرار نیست برنده میدان اعلام شود. مهم این است که شما سالم مانده باشید و به قدری از اهدافتان رسیده باشید. برای این موضوع سه هدف اساسی را به خاطر داشته باشید:
1- بجای جنگیدن، خود و دوستانتان را سالم از مهلکه به در ببرید2- مکانی را پیدا کنید که بجای صرف انرژیتان برای جنگیدن، بتوانید به اهداف خود (شعار دادن یا هر چیز دیگر) برسید3- به کسانی که زخمی یا دستگیر شده اند کمک کنید، به کمک های اولیه و یا رهاندن دوستتان از دست پلیس فکر کنید و نه جنگیدن.
در کنار هم ماندن:در گروه های متحد باشید. حداقل هر دو نفر مراقب یکدیگر باشند و به وقت لزوم به همراه یکدیگر عکس العمل نشان دهند. منظورمان از یک گروه متحد چند نفر آشنا و ماهر هستند که به عنوان یک گروه واحد عمل می کنند و می توانند وقوع شرایط اضطراری را پیش بینی کنند و بسیار به سرعت برای عکس العمل یا انجام سناریوی از پیش تعیین شده تصمیم گیری کنند. هرچه گروه شما روزهای بیشتری با هم باشد زمان تصمیم گیری کاهش و کارایی شما افزایش پیدا می کند. چنین گروههای خواهند توانست بدون مذاکره و بحث بین اعضا عمل کنند، چرا که به مرور علامت دادنها و هشدارهای سریع و حتی ابزارهای درگیری یا دفاعی خود را پیدا خواهند کرد. حمل آب، باتوم یا قفلهای یو شکل، رنگ، کمکهای اولیه، مقواهای شعار و لباسهای اضافه برای یک نفر به تنهایی کار دشواری است ولی اگر بین پنج نفر تقسیم شود قضیه فرق می کند.حواستان به لباستان هم باشد. کسی انتظار ندارد با زره و کلاه خود به خیابان بروید ولی به هر حال لباستان باید برای محیط مناسب باشد. به خاطر بسپارید که:
1- استتار چهره تان با نقاب یا چیز دیگر از شناساییتان در روزهای آتی جلوگیری می کند. برای این کار می توانید آستین یک تی شرت آستین بلند را ببرید و آنرا مانند یک شال بسته در گردنتان بیندازید تا در موقع لزوم چهره تان را بپوشانید. می توانید به اندازه ای که ببینید برای چشمانتان در آن سوراخهایی تعبیه کنید. اگر عینک می زنید آنرا با کش به دور سرتان محکم کنید.2- یک باتوم یا میله چیز بدی نیست. یک پلاکارد پلاستیکی هم سپر موقتی خوبی خواهد بود. بستن نوارهای پلاستیکی روی ساعد ها هم بدردتان خواهد خورد، اما بهترین وسیله دفاعی شما یک جفت کفش دویدن راحت خواهد بود.3- گاز اشک آور اصلا چیز خوبی نیست. برخی می گویند قرص مخمر آثارش را کاهش می دهد ولی آن چیزی نیست که در خیابان از کسی بخواهید قرض بگیرید. برخی می گویند شستشوی فراوان با آب کمک می کند. هر کاری که می کنید، فقط از مالیدن محل سوزش یا دوش آب گرم خود داری کنید. اگر مطمئن نیستید که بهترین درمان چیست، بگذارید جریان هوا اثر آن را از بین ببرد. اثر آن ممکن است تا بیست دقیقه برجا بماند.4- یکی از شما باید از جایی که دید خوبی دارد نیروهای امنیتی را زیر نظر داشته باشد و حرکات یا حملات آنها را از پیش به بقیه خبر دهد.5- پرتاب اشیاء اغلب نه تنها به پلیس آسیبی نمی رساند بلکه به آنها بهانه ای برای برخورد شدید تر می دهد. اگر هم مجبور شدید چیزی پرتاب کنید باید در تعداد و حجم بالا و به منظور پیشگیری از پیشروی نیروهای امنیتی باشد (مانند پرتاب شیشه برای جلوگیری از نزدیک شدن پلیس) و نه به قصد آسیب رساندن به آنها. در هر حال اگر مجبور شدید چیزی پرتاب کنید آن را به عهده کسانی که در ردیفهای جلو هستند بگذارید.6- اگر به قصد جلوگیری از پیشروی نیروهای امنیتی موانعی در خیابان می گذارید مراقب باشید که بعدا دست و پای خودتان را نبندد. از چیزهایی استفاده کنید که جلوی حمله موتورسوارها را بگیرد یا پلیس مجبور شود نظم خود را برای عبور از آن به هم بزند و در عین حال شما بتوانید به سادگی از آن رد شوید.7- اگر با یک نیروی منظم امنیتی مثل پلیس ضد شورش مواحه هستید، بهترین راه دفاع آن است که ثابت نمانید و دائما تغییر مکان و آرایش دهید. حرکات مشخص و قابل پیش بینی برای چنین نیروهایی انتخاب مناسبی نیستند. هیچگاه برای بیش از یک دقیقه یک جا نمانید.
تحرکات نیروهای امنیتی:هدف پليس هميشه پراکنده کردن جمعيت در اسرع وقت است. پراکنده کردن جمعيت با استفاده از باتون و گاز اشک آور انجام ميشود. نيروهای کنترل نشده پليس گاهی مستقيم به جمعيت حمله ميکنند ولی معمولا فاصله زمانی بين رسيدن پليس به محل و شروع به پراکنده سازی وجود دارد. اين وقفه زمانی معمولا برای بررسی شرايط و تصميمگيری فرمانده پليس استفاده ميشود.
به غير از اين معمولا فقط سه دليل ديگر برای عدم حمله بلافاصله وجود دارد:در ابتدا آنها جمعيت را به دو دسته “عوامل” و “بينندگان” تقسيم ميکنند. گروه های کوچکی از نيروهای پليس وارد جمعيت شده و با احترام افراد کم رو تر را به سمت پياده رو هدايت ميکنند. به محض اينکه جمعيت در جهت مورد نظر آنها به حرکت در آمد، آن گروه های کوچک پليس تبديل به گروه های بزرگتری ميشوند. وقتی به خود ميآييد متوجه ميشويد که جمعيت به دو دسته در دو سمت پياده رو تقسيم شده و هر دسته با گروه بزرگی پليس محاصره شده است. در اينجا يا بايد در انتظار اغاز سرکوب باشيد و يا:نايستيد و فقط آنها را تماشا کنيداجازه ندهيد به شما نزديک شوندفاصله های خالی بين جمعيت را پيدا کنين و آنها را پر کنيدپيشبينی کنيد که از کدام فضای خالی ميخواهند استفاده کنند و با همراهانتان آنجا را پر کنيدپلاکارد های بزرگ را در رديف های جلو بگيريد تا مانع پيشروی و نيز فيلمبرداری از شما بشود.راه های فرار را با مستقر شدن در آنها، برای خودتان باز نگاه داريد.کسانی را که در پياده رو ها گير افتاده اند نجات بدهيد و به جمع برگردانيد و در جمع پنهان کنيد.
در اين مرحله به شما با باتون حمله ميکنند. ولی شما در شرايط بهتری برای دفاع و فرار هستيد. منتظر اقدام بعدی آنها نباشيد. اگر فاصله آنها از شما زياد است، فرصت مناسبی برای فرار داريد و از آن استفاده کنيد. حتا اگر به شما نزديک باشند هم شما هنوز در هم نشکسته ايد.به هر حال شما تا قبل از حمله پليس و پراکنده سازی وقت کمی داريد. از اين وقت برای دور شدن از محل به صورت دسته جمعي و بدون پراکندگی استفاده کنيد. (حرکت دسته جمعی شما به هيچ عنوان برای آنها مطلوب نيست). هرگز منتظر اقدام بعدی آنها نباشيد. ابتکار عمل را به دست بگيريد و کار مورد نظرتان را انجام بدهيد.
اگر آنها تنها راه خروج شما را مسدود کرده اند، این روش ها را امتحان کنید:
پیشروی متقابلدر این روش صفوف شما باید به سمت صفوف آنها بروند و به این ترتیب فضای بیشتری به وجود آید و راههای خروجی بیشتری باز شود. با حلقه کردن دستها در هم و حرکت آرام به جلو، صف جلویتان را به صورت یک دیوار مستحکم در آورید. پارچه نوشته بزرگ جلو را مثل یک برف روب استفاده کنید. (این باعث میشود آنها نتوانند کسی را بگیرند یا خط جلو را بشکنند، ولی همچنان میتوانند با چماق به شما ضربه بزنند.)برف روبییک صف از موانع کنترل جمعیت –یعنی موانع چوبی یا پلاستیکی برای جلوگیری از پیشروی جمعیت- میتواند توسط صف جلو برای شکستن خط پلیس استفاده شود. وقتی صف پلیس شکسته شد نوک صف شکن را باز کنید، به عبارتی موانع را به دو سری مانع متصل تقسیم کنید، تا به این ترتیب پلیس پشت موانع به دو حاشیه رانده شود. این کار به هماهنگی و جربزه فراوان احتیاج دارد. اما برتری بر پلیس به این ترتیب زیاد طول نمیکشد، پس سریع تر از بین این موانع فرار کنید تا کسی پشت خط نماند.از بدنتان استفاده کنیدبدن شما بهترین و قابل تطابق ترین ابزار شماست. بهترین کاربرد آن زمانی است که در هماهنگی با بقیه ابزارها از آن استفاده کنید. مثلا رد کردن 20 نفر از یک دیوار زمان زیادی طول میکشد، اماکافی است 2 نفر کنار دیوار خم شوند و بازوهایشان را در هم گره بزنند و دو نفر هم کنار پای آنها زانو بزنند، به این ترتیب یک نردبان انسانی ساخته میشود. (کسانی که منتظرند تا از این نردان بالا بروند میتوانند بازوهایشان را دور این پله ها برای محافظت از آنها حلقه کنند.) همیشه دنبال راههای استفاده از بدنتان برای فرار باشید.
اصلاح و بازیابی جماعتهمواره دنبال راههایی برای افزودن تعداد خود باشید. به گروههای دیگر ملحق شوید و افرادی که “آواره” هستند را جذب کنید. همه باید با هم همزمان خارج شوند تا به این ترتیب شما هم شانس بهتری برای فرار بدون صدمه دیدن و بدون از دست دادن لوازمتان داشته باشید.
گروههای قاپ زنوقتی پلیس میخواهد فرد خاصی از جمعیت را ایزوله و دستگیر کند، معمولا از گروههای قاپ زن استفاده میکند. به دنبال گروههای 10 دوازده نفری از پلیس های کاملا مجهز باشید که پشت خطوط پلیس گشت میزنند. آنها توسط دیده بانهای پلیس و یک فرمانده (یا مسئول) برای قاپ زدن یک فرد خواسته میشوند. شناختن فرمانده شان چندان سخت نیست، او معمولا به آنها با اشاره فرد مورد نظر را نشان میدهد. معمولا خط پلیس موقتا باز میشود تا گروه قاپ زن رد شود. نیمی از این افسران عمل قاپ زدن را انجام میدهند و نیمی دیگر با باتوم دور آنها را میگیرند و هر کس که نزدیک شود یا سر راهشان قرار گیرد را میزنند. وقتی فرد مورد نظر را گرفتند، وی را به پشت خط پلیس میبرند.برای اینکه با گروه قاپ زن مقابله کنید:1. جمعیت را مدام حرکت دهید.2. مواظب باشید و متوجه شوید چه وقت قاپ زن ها آماده میشوند.3. در صورت امکان به فرد مورد نظر آنها اطلاع دهید تا فرار کند4. با حلقه کردن بازوها راه را بر قاپ زنها ببندید5. وقتی قاپ زنها وارد جمعیت شدند دورشان حلقه بزنید و با تحریکشان کاری کنید که بترسند و فرار کنند6. اگر بدن شما را گرفتند یا تحت فشار قرار دادند (یعنی با فشار به بخشی از بدن باعث درد زیاد شدند) سر و بازوهایتان را در حال حرکت نگه دارید.فراری دادنبهترین وقت برای اینکار درست وقتی است که فرد را به زور ربوده اند. شما نیاز به یک گروه دارید که بداند چطور فرد را از چنگ پلیس در آورد و یک گروه که نقش سد جلوی پلیس را بازی کند. به محض اینکه فرد را از پلیس پس گرفتید، همگی بازوهایتان را حلقه کنید و به میان جمعیت پس روی کنید. پلیسها ممکن است سعی در باز ربودن آن فرد یا بازداشت یکی از فراری دهندگان کنند

۱۸ خرداد ۱۳۸۸

دختر غمگین و کرکسهای انسان نما !!


آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود،
ولی بارانی در کار نبود.انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود.
آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد.
هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند.
به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند.
بی روح و بی حس، کرخت و سرد.دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است.
در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد.

دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.

چرا اینجا نشته ای دخترم؟ -جایی برای رفتن ندارم.-پس مادر و پدرت کجا هستند؟-پدرم؟؟؟
پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.-مادرت چه؟ او کجاست؟-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟-کرکس های انسان نما آقا.-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند.
کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند.
حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند.
روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند.
از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.-

چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟
چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند.
اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟
این سرمای غریب را؟-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است.
امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت.
مردم من به این وضع عادت کرده اند.-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد.
نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد.

آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است.

تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی.
اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد.
در نهایت به خاموشی می گراید.-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند.
من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.

-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم
.
پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

چرا مردم و مسئولین در ایران مسئولیت پذیر نیستند ؟!!



وینستون چرچیل گفته است که امریکاییها کار درست را زمانی‌انجام میدهند که همه راهای غلط را قبلا ازموده باشند. ما ایرانیها در صد سال اخیر ثابت کرده ایم که پس از انجام همه کارهای غلط باز هم همان کارهای غلط را تکرار می‌کنیم و هر گز نمی پذیریم که کار غلط انجام داده ایم. اگر همه ما کار درست انجام داده ایم ، پس چرا وضع ایران این قدر بد است؟ بلاخره ایران کشوری است که هیچ کس در آن اشتباه نمیکند. چنین کشوری باید گلستان باشد

هنر نزد ایرانیان است و بس ندارند شیر ژیان را به کس.

با این همه هنر معلوم نیست چرا به این روزگار افتده ایم و اگر این همه هنر نمیداشتیم، معلوم نیست سرنوشت ما بکجا میکشید. اولین هنر انسان برای موفق شدن پذیرفتن احساس مسئولیت است. از آن جا که اکثریت ایرانیان مسولیت نمیپزیرند، اکثریت در کارهای دولتی شکست میخورند و با شکست خوردن آنان، مملکت شکست میخورد. در روانشناسی موفقیت ثابت شده است که کسانی‌که مسئولیت اشتباهات خود را نپذیرند موفق نمیشوند. ایران مجموعه ایست از افراد مسولییت ناپذیر شکست خورده که یک کشور شکست خورده را تشکیل میدهند.

برای این که بتوانیم یک قدم به جلو برداریم، باید قبول کنیم که اشتباه کرده ایم. این هم کار اسانی‌نیست؛ مخصوصا برای کسانی‌که اعتماد به نفس ندارند و معمولا کسانی‌اشتباهات خود را قبول نمیکنند که در گذشته بر اساس شایستگی خود پیش نرفته ا‌ند. احمدی نژاد بر اساس لیاقت خود رئیس جمهور نشده و ناگزیر لیاقت اداره مملکت را ندارد. بهمین دلیل در ارزیابی بانک جهانی در مدیریت از ۱۰۰ نمره فقط ۱۵ گرفته است. یعنی‌کاملا مردود شده است. چنین کسی‌هر گز مسئولیت قبول نمیکند. اگر مسئولیت قبول کند، باید فورا استعفا بدهد. خامنه یی هم باید استعفا بدهد. اگر اینها ژاپنی بودند همگی از شرم خودکشی‌میکردند.

من یادم میاید هر وقت در امتحانات قبول میشد یم، میگفتیم قبول شد یم و هر وقت مردود میشد یم، میگفتیم مردودمان کردند. هیچ کس در ایران مردود نشد، همه را مردود کردند. یعنی‌همیشه، موفقیت‌های خود را بخود نسبت میدهیم و شکست‌های خود را بدیگران. بدتر از این هم این است که هیچ کس خجالت نمیکشد از اینکه این همه بمردم و کشور صدمه زده است.

از طرف دیگر، پذیرفتن اشتباهات شجاعت و صداقت می‌خواهد: دو چیز که در میان ایرانیان کمیاب هستند. اگر کسی‌به پذیرد که مردود شده است، به اندزه کافی‌درس میخواند تا قبول شود، کسی‌که ادعا می‌کند که مردودش کرده آ‌ند، نیازی به خواندن بیشتر نمیبیند و ناگزیر در امتحانات سال بعد همان نتیجه را می‌گیرد که سال پیش گرفته است.

احمدی نژاد با گرفتن ۱۵ نمره از ۱۰۰ قبول نمکند که اشتباه کرده است و یا اینکه بی لیاقت است. مقام رهبری هم قبول نمیکند که او اشتباه کرده است. اینکه ۳۱۵ میلیارد درامد نفت و گاز و پتروشیمی در این ۴ سال ضایع شده، دلیل کافی‌نیست. اینکه ۸۰۰،۰۰۰ تومن پایه خط فقر است و درامد‌های متوسط حدود ۵۰۰،۰۰۰ تومان، این هم نشان بیکفایتی و اشتباهکاری نیست. تورم %۲۵ هم که علامت درستکاری است.

رژیم با تمام این تباهکاریها، باز هم طلبکار است و هرکس اعتراض کند، با شکنجه و اعدام روبرو میشود. از این بدتر، شیوه بعضی از مخالفان است که این همه تباهی را توجیه میکنند. بنا‌به گفته فردوسی:

ز پیمان بگردند و از راستی‌ گرامی شود کژی و کاستی.

چو بسیار از این داستان بگذرد کسی‌سوی ازدگان ننگرد.

۱۷ آبان ۱۳۸۷

مادرم تنها عشق من تنهایم نگذار


مادر هر چه در کتابهای لغت گشتم نتوانستم کلمه ای پیدا کنم تا بتواند شایسته نامت باشد

پس تو را همان مادر خطاب میکنم که زیباترین نامهاست

مادرم این یگانه عشق هستی من مدتی است به یک بیماری سختی مبتلا شده است از عزیزان

میخواهم برای سلامتی آن عزیزم دعا کنند حق یارتان


از شبنم عشق خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

صد نشتر عشق بر رگ روح زدند

يک قطره از ان چکيد و نامش دل شد

مادرم می خوام از اونچه توی دلم نسبت به تو احساس می کنم ، بنویسم. یعنی می تونم؟!

من می خوام بابت خیلی چیزا ازت تشکر کنم ، و بابت چیزهای بیشتری از تو معذرت بخوام.

ازت تشکر می کنم که وسیله ای شدی ، تا وجود یابم. جسم و روحم از وجود عزیزت شکل گرفت. من

که جنینی بی چیز بودم ، نفست گرمم کرد و آهنگ دلنواز قلبت ، موسیقی آرام بخشم شد.

احساست نسبت به فرزندی که در رحم داشتی از همان اول ، عشق و محبت را برایم ترجمانی

شیرین بود. من و تو یکی بودیم. و پسوندی که به اسمت اضافه شد:" مادر باردار"

من از اول باری افزوده بر وجودت بودم. شاید تصور می شد که این مادر روزی بارش را زمین خواهد

گذاشت ، اما تو هرگز این کار را نکردی. من همیشه بار تو و تو همیشه یار من بودی.

روزهای بارداریت ، راحتی وجودت ، رعایت وجودی بود که با خود حمل می کردی. تا فرزندت متولد شد.

ازت تشکر می کنم. که مرا متولد کردی و گفتند که فارغ شدی . ولی هرگز تو از من فارغ نگشتی. باز

مرا در روی سینه خود قرار دادی و گفتی فرزندم بنوش از شیره وجودم و بشنو صدای مهربان قلب

مادرت را ، قلبی که با خود محبت و عشق را زمزمه مي كند و من شیرینی زندگی را با نوازشهایت

حس کردم. نوازشهایی که بدون هیچ چشمداشتی بود. تو پذیرش غیر مشروطی نسبت به من روا

نوزادی بودم سست ، که هیچ خاصیتی نه برای خودم و نه برای تو داشتم. ولی تو را چون

فرشته مهربانی آفریده بودند که لذت خود را در رنج نگهداری من دنبال می کردی. خواب

نوشین سحرت را پیش رخ بی رمق من ، درنیم شبان ذبح می کردی. گویی که دیگر قصد

نداری آرامشت را بازیابی ، گویی که آرامشت ، آرامش وجودی شده است که تو آن را

فرزند خود خواندی.

ازت تشکر می کنم که زبانم را گشودی به مهر ، و سخنان دلنوازم آموختی .

ازت تشکر می کنم. که با اشکهایم گریستی و با خنده هایم ، خندیدی.

تو مرا در عین وابستگیم به وجود عزیزت، شخصیتی جداگانه دادی و مرا مشوق استقلال بودی.

تو که ریشه من بودی و وجودم ، چنان مرا جلوه دادی و خود را نادیده گرفتی که فراموش شدی.

ازت تشکر می کنم. که معنی زندگی را در گرمابخشی وجودت ، به من آموختی.

مادرم تو وجود منی، و هرگز نمی توانم تشکر گوی وجود خودم باشم ، آنطور که باید و شایسته.

تو واسطه آفریدن منی ، و من نه از آفریدگار و نه از واسطه او نتوانم که تشکری شایسته کنم.



و اما از تو معذرت می خواهم

ازت معذرت می خواهم که نشناختمت آنطور که هستی.

پنداشتم که با دسته گلی ، یا هدیه ای قدرشناسی ام را به تو نشان مي دهم و این اشتباهی بزرگ بود.

تو مرا می خواهی ، تو وجودم را می طلبی ، چونکه از وجودت هستم. تو نیازمند گل و شیرینی و هدیه

نبودی. تو دوست داشتی که تعلقی که به هم داریم ، برایم روشن باشد.

تو دوست داری که خود را از تو جدا حس نکنم.

تو دوست داری که بدانم وجودمان و روحمان یکی بوده است .

از تو پوزش می خواهم که محبتم فیزیکی شد و در هدیه ای خلاصه شد.

لبخند گرمم را برایت عیان نکردم.

توجه بی واسطه و بی شرط خود را برایت به ظهور نرساندم.

کثرت بارهایی که بر خود تحمیل کردم ، موجب فراموشی یار دیرین مادرم – آن تجلی مطلق عشق – شد.

و امروز تو باز هم غریبی و تنها. در اوج سرو صداهایی که به اسم مادر می شود باز تو در چشمهایم می نگری تا شاید گرمای محبت فرزندت را ببینی. در کلامم دقت می کنی تا عطش قدرشناسی فرزندت را با لبخندت سیراب کنی.

تو امروزهم که خسته تر از گذشته ای ، در پیش فرزند جوانت بر می خیزی و لیوانی آب خنک به دستانش می دهی. و این استعاره را می فهمم که مي گويي: " فرزندم تو همیشه تشتنه وجود مادرت هستی".

مادرجونم منو ببخش که فراموش کردم ؛ تو قبل از اینکه مادرم باشی ، یک زن هستی و قبل از اینکه یک زن باشی ، یک انسانی شریف هستی. تو هزاران رسالت انسانی به جز مادری من بر عهده داری.

پس من اگر بخواهم که امروز قدر تو را بدانم باید قدر زن بودن تو را نیز بشناسم و پیشتر از آن نیز، باید به انسان ارزش نهم.

چگونه می توانم عاشق انسان نباشم ولی مادرم را دوست داشته باشم.

مادری؛ تنها یکی از رسالتهای انسانی به نام زن است. و من اگر بخواهم از تو مادر نازنینم تشکر کنم باید از همه خوبیهایت – نه فقط از مادریت – تشکر کنم.

و وقتی تو مادر خوبم را می بینم و شناخت خود را توسعه می دهم ، می بینم که تو همسر خوبی برای پدرم ، خواهری برای برادرت ، و دوستی خوب برای دوستانت ، شاگرد خوبی برای معلمت ، همیسایه وظیفه شناسی نسبت به همسایگان و شهروند محترمی برای همشهریهایت بوده ای.
و اکنون اگر بخواهم که همه خوبیهایت را بر شمرم پایانی نیست و اگر بخواهم از اصل وجودت تشکر کنم ، باید از همسری خوبت ، از خواهری مهربانانه ات و از همه رسالت هایت تشکر کنم.

خلاصه اینکه اگر بخواهم قدر مادر را بدانم ، باید قدر همسرم ، قدر دخترم ، قدر ناموسم و قدر جنس زن و در نهایت قدر و عظمت انسان را بشناسم و احترام بگذارم.
پس مادرم تو با همه انسانها بلکه بالاتر تو با همه آفرینش یکپارچه ای و اگر بخواهم که تو را قدر بدانم باید هستی را قدر بدانم و "هستی بخش" را بپرستم که وجودم و وجودت را با عشق عجین کرد و آفرید.
پس من امروز و روزهای دگرتو را فراتر از روز زن و فراتر از هدیه ها و کادوها می نگرم
من تو را و خود را یکپارچه با هستی می بینم. و وظایفم و رسالتم را نسبت به تو و خودم و هستی به جا خواهم آورد تا وجودت را به واقع قدرشناس باشم.

مادرم شبنم گلبرگ حيات
پدرم عطر گل ياس بقاست

مادرم وسعت دريای گذشت

پدرم ساحل زيبای لقاست

مادرم آئينه حجب و حيا

پدرم جلوه ايمان و رضاست

مادرم سنگ صبور دل ما

پدرم در همه حال کارگشاست

مادرم شهر اميداست و هنر

پدرم حاکم پيمان و وفاست

مادرم باغ خزان ديده دهر

پدرم برسرما مرغ هماست

مادرم موی سپيد کرده زحزن

پدرم نقش همه خاطره هاست

مادرم کوه وقار است و کمال

پدرم چشمه جوشان عطاست