‏نمایش پست‌ها با برچسب حقوق بشر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حقوق بشر. نمایش همه پست‌ها

۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

رکسانا صابری و نامه غم انگیز بهمن قبادی نامزد او ....


واقعا در ایران اتهام زدن چقدر راحته!
هر کس کافیه کمی قدرت داشته باشه می تونه برای هرگونه تصیفه حساب شخصی و یا داد و ستدهای جهانی به یکی دیگه تهمت بزنه تا بیای ثابت کنی که بیگناهی نصفی از عمرت رفته...! بدون هیچ گونه دلیلی اتهام می زنند و هر چه مدت بازداشت طولانی تر بشه اتهامات هم بیشتر می شند...

هر چه بیشتر در این رابطه می نویسم و بیشتر فکر کنم، بیشتر اذیت میشم و اعصابم خرد میشه از این شرایط نامتعادل و بی رحم...

واقعا در ایران اینقدر خبر شنیدن مرگ به شکل های غیر عادی نوعی روزمرگی شده و اینقدر از این اتفاق ها می افته که من حس می کنم مردم ما چقدر بی تفاوت از کنار این خبرها رد می شند و وحشتناکترین اتفاق ها چه اتفاق طبیعی که از قهر طبیعت باشه یا اتفاق هایی بدست حاکمان مثل سنگساز، دار
خیلی خوشحال شدم که یکی از هنرمندان جامعه مون بالاخره در رابطه با چنین مسئله ای موضع گرفته و نامه ای نوشته.

مشتاق بودم که ببینم قبادی در نامه اش خطاب به مسولین چی نوشته و ببینم آیا فراخوان به اعتراضی عمومی داده؟ راستش خیلی خوشحال شدم که کسی از جامعه هنری خواهان پایان دادن به این تهمت های بی اساس مثل اقدام علیه امنیت ملی و یا جاسوس و ...غیره شده. وقتی نامه را خوندم خیلی دلم گرفت...

هم برای رکسانا صابری و هم برای بهمن قبادی خیلی ناراحت شدم... دختر جوانی که به خاطر عشقش از همه امکاناتی که می تونست در جامعه ای آزاد داشته باشه خودش را محروم کرده و به اصرار نامزدش در ایران مونده تا فیلمش تمام بشه و بعد با هم به خارج از کشور بروند، دستگیر میشه و بعد از مدتی بهش اتهام جاسوسی می زنند!!!

جالب اینکه حتی بعد از محاکمه هنوز هیچ چیزی دال بر جاسوسی این ژورنالیست جوان نتونستند نشون بدند!

واقعا چه دستانی در کارند که این چنین خواهان نابودی و انزوای ایرانند؟!

تا کی باید مسئولین متعهد ایرانی ناظر چنین صحنه هایی باشند و سکوت کنند؟ خیلی راحت یکی را دستگیر می کنند بعد متهم به جاسوسی می شه.

حتما بعد از این نامه بهمن قبادی چون بهمن قبادی کرد هست بهش اتهاماتی که به کردهای برابری خواه می زنند همجون تجزیه طلب و پژاکی و...و الان هم به همین جرم ها در زندانند، چنین اتهاماتی هم به اتهامات رکسانا اضافه میشه...!

واقعا در ایران اتهام زدن چقدر راحته!


هر کس کافیه کمی قدرت داشته باشه می تونه برای هرگونه تصیفه حساب شخصی و یا داد و ستدهای جهانی به یکی دیگه تهمت بزنه تا بیای ثابت کنی که بیگناهی نصفی از عمرت رفته...! بدون هیچ گونه دلیلی اتهام می زنند و هر چه مدت بازداشت طولانی تر بشه اتهامات هم بیشتر می شند...هر چه بیشتر در این رابطه می نویسم و بیشتر فکر کنم، بیشتر اذیت میشم و اعصابم خرد میشه از این شرایط نامتعادل و بی رحم...


واقعا در ایران اینقدر خبر شنیدن مرگ به شکل های غیر عادی نوعی روزمرگی شده و اینقدر از این اتفاق ها می افته که من حس می کنم مردم ما چقدر بی تفاوت از کنار این خبرها رد می شند

و وحشتناکترین اتفاق ها چه اتفاق طبیعی که از قهر طبیعت باشه یا اتفاق هایی بدست حاکمان مثل سنگساز، دار آویختن یا شلاق و...، تبدیل به روزمرگی شده و به راحتی از کنار همه اینها می گذرند و حتی گاهی با لبخند هم تماشا می کنند!

این دردناک ترین وضعیت یک جامعه ست ...عمر انسان، دستگیری های کوتاه و طویل المدت خیلی عادی شده و این خطرناکترین اتفاقی ست که می تونه برای یه جامعه بیفته!

از وقتی که صحنه های غرق شدن مردم بیچاره قم را در اینترنت دیدم که چطور جلوی چشم تماشاگران و مسئولین آتش نشانی مردم بی دفاع غرق می شدند حالم بد شده و خیلی دلم سوخت گفت ای بابا! این صحنه ها که روزمرگی ماست!

یعنی مرگ و کشتن و اعدام و دستگیری و زندان و شکنجه و شلاق و...بشند روزمرگی یه جامعه...منظورم اینه که اینقدر مرگ یه چیزی عادی میشه که از فاجعه های وحشتناک طبیعی که همه مردم در دنیای نرمال و طبیعی خیلی ناراحت می شن و شوک بهشون دست میده مردم ما ممکنه با خنده از غرق شدن کسی که مثلا نتونست خودشو از مرگ نجات بده صحبت کنند!

به هر حال از موضوع اصلی صحبتم در این مبحث نمی خوام دور بشم. منظورم هشداریست که ما باید به خودمون بدیم و وقتی می بینیم که اینا هدفمند جامعه را به چنین سمتی سوق می دن ما باید خودمون هوشیار باشیم و با این فرهنگ بی تفاوتی مقابله کنیم.

به نظر من هر کس که ذره ای دلش برای ایران و سرنوشت میهنش می سوزه باید به این گونه دستگیری ها و اتهامات اعتراض کنه و صدای اعتراضش را به هر شکلی که توان داره به گوش مسئولین و همه جهانیان برسونه...

ناظر بودن و سکوت کردن فقط مهر تایید بر فشار و اذیت مردم و سوق دادن جامعه و مردم به سمت بیماری و انزواست...سکوت کمک به رشد و فربه کردن دشمنان مردم و میهنست...
با همدلی و هم صدایی با خانواده رکسانا صابری و بهمن قبادی و
به امید آزادی رکسانا صابری و همه کسانی که در ایران به خاطر دفاع از عدالت و برابری در زندانند...

نامه سرگشاده قبادی به دنبال محکومیت رکسانا صابری :

بهمن قبادی، فیلم‌ساز ایرانی به دنبال بازداشت و محکومیت رکسانا صابری، نامه سرگشاده‌ای منتشر کرد و رنسخه ای از آن را در اختیار خبرگزاریها قرار داد.


متن نامه بهمن قبادی به شرح زیر است:

به رکسانا صابری، دختری ایرانی با شناسنامه آمریکایی‌
اگر سكوت كرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف می‌زنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر ركسانا صابری.
نامزد، دوست و همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برایم همیشه قابل تحسین بوده و هست. ۳۱ ژانویه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می‌آید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده.
به خانه‌اش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی‌کنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی‌اش شدم و نزد و نزد.
رفتم زاهدان و تمام هتل‌ها را جست‌وجو کردم و چنین اسمی را نیافتند هزار جور فکر مریض کردم تا ده روز.

تا این‌که از طریق پدرش فهمیدم که دستگیرش کرده‌اند و فکر کردم شوخی است. فكر كردم سوء تفاهم شده و دو سه روز دیگر آزادش می‎كنند.

اما چند روز گذشت و خبری از ركسانا نشد. نگران شدم و این در و آن در زدم تا بالاخره فهمیدم چه به سرش آمده.
بهمن قبادی، فیلمساز ایرانی
با بغض می‎گویم او معصوم‎تر و بی‎گناه‎تر از این حرف‎هاست. من که سال‎هاست او را می‎شناسم و لحظه به لحظه در کنارش بوده‎ام، این حرف را می‎زنم. او همیشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقیقاتی‌اش بود، نه چیز دیگر.
در این سال‌های آشنایی، نشد یک‌بار جایی برود که من ندانم، یا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بیاید. در پیشینه او و خانواده و اطرافیانش هم هیچ وقت نشانه‌ای از موردی نامعقول ندیده‌ام.
آخر چطور می‎شود کسی که گاهی می‎شد روزها از خانه بیرون نمی‎آمد مگر برای دیدنِ من، کسی که به شیوه ژاپنی‎ها صرفه‎جو بود و گاهی به سختی هزینه زندگی و کارش را مهیا می‎کرد، کسی که در به در دنبال حامی‎ای می‎گشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اینجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟!
همه‎مان می‎دانیم ـ نه، توی فیلم‎ها دیده‎ایم ـ که جاسوس‎ها خیلی ناجنس و بلا هستند و مدام اینجا و آنجا سرک می‎کشند و در ضمن خیلی هم حقوق می‎گیرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشویق کردم.
و حالا نمی‎توانم کمکی به او بکنم.

رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. اوایل آشنایی‎مان او می‎خواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود.
او عملاً داشت از ایران می‎رفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار این ماجراها شد. خود من در این چند سال دچار افسردگی شدید شده‎ام. چرا؟ چون فیلمم توقیف شده و سر از بازار سیاه درآورده.
به فیلم بعدی‎ام مجوز ندادند و عملاً مرا خانه‌نشین کردند. اگر تا امروز تاب آورده‌ام به سبب حضور و کمک‌های روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فیلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که همیشه مرا به آرامش دعوت می‌کرد.
رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگی‌های من بود. بعدها من به خاطر آن‌که برای او انگیزه‌ای ایجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدت‌ها در ذهن داشت شروع کند.
من همراهش بودم و به خاطر دوستی‌ها و روابطی که داشتم این در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فیلمساز و هنرمند و جامعه‌شناس و سیاست‎مدار و دیگران. حتی خودم هم پای مصاحبه‌اش نشستم. کتاب سرگرمی‎ای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فیلمم تمام شود و با هم برویم.
کتاب رکسانا کتابی معمولی بود و به‌هیچ‌وجه ضد دولت ایران نبود. تمام مدارک کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند دید. اما آخر چرا همه سکوت کرده‎اند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشسته‎اند و می‎دانند که او چقدر ساده و بی‎گناه است.
اگر این نامه را می‎نویسم به خاطر این است که نگرانش هستم. نگران سلامتی‎اش. شنیده‌ام که افسرده‎ شده و مدام گریه می‎کند. او خیلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.
نامه‎ام خطاب به همه دولت مردان و سیاست‌مداران و همه کسانی است که کاری می‎توانند بکنند. تو را به خدا دست بردارید. تو را به خدا او را وارد این بازی‎های بزرگان نکنید.
او نحیف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید این‌گونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بی‎گناهی او شهادت بدهم.
دخترِ ایرانی‎مان که چشم‎های ژاپنی دارد و شناسنامه آمریکایی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما‌!

۳ فروردین ۱۳۸۸

گزارشی از وضعیت بازداشت شدگان پرونده سایت های اینترنتی


در هفته‌ی گذشته و در آخرین روز سال ۱۳۸۷ خبری منتشر شد که در آن از انهدام بزرگ‌ترین شبکه‌ی فساد اینترنتی در کشور خبر می‌داد. خبری که در آن از بازداشت مدیران و اعضای چند سایت به نام “آویزون”، “ایکس پرشیا” و “بیا کلیپ” خبر می‌داد و آنان را مرتبط با گروه‌های بی‌گانه معرفی می‌کرد که در راستای انجام پروژه‌هایی هم‌چون انقلاب مخملی از کشورهایی چون آمریکا بودجه‌ی مالی دریافت می‌کرده‌اند.

این خبر و این نوع پرونده‌سازی که در گذشته نیز شاهد آن بوده‌ایم، از نمونه پروژه‌های تعریف شده در مراکز و نهادهای امنیتی است که در ادامه‌ی روند سرکوب و فشار به وبلاگ‌نویسان و در کل اینترنت در جمهوری اسلامی دنبال می‌شود.

طبق تحقیقاتی که مجموعه فعالان حقوق‌بشر در ایران انجام داده و بر اساس گزارش‌های دریافتی این پرونده یک سناریوی تعریف شده است که وصل کردن افراد بازداشت شده به بی‌گانه‌گان و اتهام‌های مطرح شده در آن نگرانی‌ها را در خصوص وضعیت بازداشت‌شده‌گان با نگرانی‌های جدی همراه ساخته است.
تولا قربانی ۲۱ ساله که در گزارش های مذکور با نام مخفف ت ـ ق و با نام مستعار طلا (icy-ice) از اعضاء یکی ار سایتهای مورد اشاره خبرگزاری معرفی شده است، یکی از افرادی است که قربانی این سناریو شده است. وی در نیمه‌ی دوم اسفند ماه بازداشت شده و به سلول‌های انفرادی زندان اوین منتقل شده است. بازجویی‌های به عمل آمده از تولا قربانی طی ۱۰ روز پایان سال صورت گرفته است و به سرعت پایان بازجویی نیز اعلام شده و نام‌برده به بندعمومی زندان اوین منتقل شده است. چنین شبکه‌‌ی گسترده با این اتهامات سنگین و با این فعالیت‌های بسیار زیاد که در گزارش خبرگزاری فارس آمد،، احتیاج به ماه‌ها تحقیق دارد، اما در رابطه با یکی از متهمان بازداشتی (قربانی) تنها ۱۰ روز به بازجویی و تحقیقات پرداخته شده است و این امر نشان دهنده‌ی سناریویی است که سازمان‌ها و ارگان‌های امنیتی به ویژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که خود را کاشف این شبکه‌ی فساد می‌داند،تعریف کرده‌اند.

منابع مطلع عنوان می دارند، تولا قربانی هیچ دخالتی در مطالب منتشر شده و محتوای سایت‌هایی که ذکر آن‌ها رفته نداشته و اتهام‌هایی هم‌چون ارتباط با گروه‌های خارج از کشور و دریافت کمک مالی از آنان بر پایه مستندات شکل نگرفته است. بر اساس گزارش‌های دریافتی تمامی افراد بازداشت شده تحت فشارهای وارد آمده در بازجویی‌‌ها مجبور به اعتراف‌های سنگین بر علیه خود و قبول اعتراف‌های تلویزیونی شده‌اند.هم‌اکنون برای تولا قربانی وثیقه‌ی ۵۰۰ میلیون تومان صادر شده، وی قادر به پرداخت این وثیقه‌ی بسیار سنگین نیست. دیگر بازداشت شده‌گانی که برای آن‌ها وثیقه صادر شده است، شاهد چنین وثیقه‌ی سنگینی هستند.

به همین منظور و در ادامه‌ی روند این سناریو سایتی به نام گرداب با آدرس اینترنتی (http://gerdab.ir) از چند روز قبل کار خود را آغاز کرده است. شیوه‌ی کار این گروه مسبوق به سابقه بوده و نمونه‌ی آن را در سال ۱۳۸۳ هم‌زمان با دست‌گیری وبلاگ‌نویسان دیده شده است. در سال ۱۳۸۳ نیروهای امنیتی با به دست آوردن رمزهای ورود از متهمان پرونده اقدام به در اختیار گرفتن سایت آنان می‌کردند و در قالب “گروه هکری حدید” سایت‌های آنان را به یک سایت مرجع انتقال می‌دادند، که مربوط به فعالیت‌های گروهی به نام “دفتر اینترنت” بود. این گروه زیر نظر دادستان “قاضی مرتضوی” شروع به فعالیت کرده بود. نحوه‌ی خبررسانی و نوع عملی که این گروه انجام می‌دهد، شائبه‌ی فعالیت مجدد این گروه را در قالبی جدید و در سایتی جدید به نام گرداب می‌دهد.هم‌اکنون با زدن آدرس سایت‌هایی که در این سناریو اعلام شده است، به صورت خودکار به سایت گرداب منتقل می‌شود. افرادی که در سال ۱۳۸۳ در “دفتر اینترنت” بوده‌اند، کسانی بودند که در سپاه پاسداران عضویت داشته‌اند.

مجموعه فعالان حقوق‌بشر در ایران با ابراز نگرانی شدید از وضعیت بازداشت‌ شده‌گان و اعمال نقض حقوق‌بشری که در پرونده‌ی افراد بازداشتی صورت گرفته است، توجه جدی تمامی مدافعان حقوق‌بشر را به این سناریو جلب کرده است و خواهان ایستاده‌گی در مقابل این سناریو که در جهت تخریب فعالین سیاسی و مدنی نوشته شده، از آنان می‌خواهد با توجه به فشار سال گذشته بر روی وبلاگ‌نویسان و تصویب “لوایح جرائم اینترنتی” که در آن برای کاربران اینترنت و وبلاگ‌نویسان حکم‌های سنگینی در نظر گرفته شده این مساله را با جدیت بیش‌تری پی‌گیری کنند.

فعالان حقوق‌بشر در ایران

۱۰ بهمن ۱۳۸۷

نامه خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب به سازمانهای حقوق بشر ؟!


چه نسبتی باهم دارید؟
ما نامزدیم
مدرک... مدرکتان کو؟
همراهمان نیست
"چندمین" بارتان است؟
جواب نمی‌دهد.
غیر از این آقا با "چند نفر دیگر" ارتباط داری؟

و این جملات آغازی است بر وقوع یک فاجعه، فاجعه‌ای که باز هم در این مملکت تکرار شده است و یادمان نرفته اقدام خودسرانه مأموران امر به معروف و نهی از منکر کرمان را که دختران و پسران را در خیابان دستگیر می‌کردند و خودشان حکم داده و اعدام می‌کردند. فجایعی که قلب هر انسان و بلکه حتی هر حیوانی را شدیداً به درد می‌آورد
با گذشت بیش از یک سال از مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی‌یعقوب، خانواده‌ی وی با انتشار نامه‌ای خطاب به مردم ایران از بی‌نتیجه بودن این پرونده و عدم مجازات متهمان آن انتقاد کردند.
متن نامه بدون پیش‌داوری درباره‌ی آن به شرح زير است:



به نام خدا
مردم آگاه ایران، به‌ویژه فعالان حقوق بشر


بیش از یك‌سال از مرگ مشكوك فرزند دلبندمان دكتر زهرا بنی‌یعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منكر همدان می‌گذرد.
در این مدت تلاش فراوانی از سوی ما، وكلای مدافع پرونده، فعالان حقوق‌بشر و حقوق زنان و روزنامه‌نگاران مستقل برای كشف حقیقت صورت گرفته اما متأسفانه تاكنون پرونده به نقطه‌ی روشنی نرسیده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آن‌ها در نظر گرفته نشده است.
هیچ كس پاسخ مشخصی به ما نمی‌دهد. به همین دلیل با مروری بر پرونده‌ی دخترمان از شما یاری می‌خواهیم و جمله‌ی تأمل‌برانگیز یك هزار دانشجوی پزشكی را كه چند روز قبل با ارسال توماری برای رییس قوه‌ی قضائیه نسبت به چگونگی روند رسیدگی به این پرونده اعتراض كردند، یادآوری می‌كنیم: "این اتفاق می‌توانست و می‌تواند برای هركدام از فرزندان ایران‌زمین روی دهد."

فرزند ما، دکتر زهرا بنی‌یعقوب دانش آموخته دبیرستان تیزهوشان، نفر 23 آزمون سراسری دانشگاه‌ها و فارغ‌التحصیل دانشگاه علوم پزشكی تهران از حدود هشت ماه قبل از مرگش، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود. او به خاطر پدرش که زندانی سیاسی رژیم شاه بود، از طرح خدمت اجباری پزشکان معافیت داشت و حضورش در این مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود.

زهرای 27 ساله‌ی ما، روز جمعه 20 مهرماه 86 ساعت 10 صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط مأموران ستاد امر به معروف دستگیر شد. مسؤولان این ستاد بیش از 24 ساعت ما را در جریان بازداشت دخترمان قرار ندادند. چرا که بازداشت او را از اختیارات قانونی خود می‌دانستند.

ساعت 11 صبح روز شنبه سرهنگ "..." با لحنی توهین‌آمیز با ما تماس گرفت و ضمن بیان اجمالی ماجرای بازداشت، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بیایید. پدر می‌پرسد: " چرا فردا ؟ من می‌توانم امشب خود را به همدان برسانم". او با اصرار زیاد از سرهنگ "..." می‌خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی‌دهد.

به گفته قاضی، روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده‌اش بی‌خبر است، دائم خواهش می‌کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده‌اش بزند تا برای آزادی‌اش به همدان بیایند. (از صحبت های قاضی در روز دوم)

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می‌شود که زهرا با ما تماس بگیرد. پدر و مادر در راه هستند و نمی‌تواند با آن‌ها تماس بگیرد. به برادرش، رحیم، تلفن می‌زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه‌ای که برادر حضور داشت، تماس تلفنی به بیش ازچند کلمه نمی‌رسد. پس با محل کار خود تماس می‌گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می‌کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند.

تلاش برادر برای تماس دوباره نهایتاً به این ختم می‌شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت 9 شب صبر کند.

ساعت حدود هشت و نیم شب بود. موبایل برادر زنگ می‌خورد که پیش‌شماره‌ی همدان را می‌بیند. این بار تماس چند دقیقه طول می‌کشد. برادر در گفت و گو با زهرا احساس می‌کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است. او در جواب این سؤال برادر که می‌پرسد تو را اذیت نکرده‌اند، می‌شنود: "نه" و بلافاصله می‌گوید: "کسی بالای سرم ایستاده است."

برادر به زهرا اطمینان می‌دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آن‌جا می‌رسد. تماس تلفنی با "خداحافظ آبجی‌جان" و خداحافظ داداش" به پایان می‌رسد.

بعد از این تماس دقیقاً چه اتفاقی افتاده، معلوم نیست. و غیر از اعضای ستاد امر به معروف، فقط خدا می‌داند. پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان می‌رسند. در جلوی بازداشتگاه با عجیب‌ترین توهین‌ها مواجه می‌شوند. یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می‌گوید از نظر ما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد. این فرد یک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزیزمان، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهدیدها از ما خواست که پرونده را پیگیری نکنیم. (اسم این فرد حتی در بین متهمین وجود ندارد. ما از او به این دلیل نیز که خانواده‌ی ما را تهدید کرده، شکایت کرده‌ایم اما دریغ از یک احضار و بازجویی کوچک که درباره‌اش صورت گرفته باشد.)

پدر زهرا هنوز از یاد نبرده است كه سرهنگ "..." چند ساعت پس از وقوع این فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت: "برای پیگیری وضع دخترت به آگاهی برو، نه! برو دادسرا، نه! بهتر است بروی پزشك قانونی." رییس ستاد امر به معروف به خاطر مرگ تلخی كه در حوزه‌ی تحت نظارتش اتفاق افتاده بود، كمترین نگرانی، اضطراب و یا ناراحتی نداشت.

اورژانس منطقه، پس از معاینه‌ی جسد زهرا در ساعت نه و نیم شب، عنوان می‌کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است. ما بارها و در جریان بازپرسی به این گزارش دروغ اعتراض کردیم. اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می‌توانسته در ساعت هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده باشد. آن‌ها از ما پرسیدند که چه مدرکی برای اثبات این ادعای خود دارید؟ ما در پاسخ گفته‌ایم غیر از شش نفری که در كنار برادر زهرا شاهد مکالمه بودند، می‌توانید پرینت مکالمه‌های تلفن همراه برادرش را بگیرید تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است. اما چهار ماه طول کشید تا این پرینت را دراختیار ما بگذارند. (چرا چهار ماه؟ کسی به این سؤال ما نیز جواب نداده است.) در این پرینت نه تنها خبری از مکالمه‌ی ساعت هشت و نیم شب زهرا با برادرش نیست، بلکه ساعت تماس‌ها هم به هم ریخته و نامرتب است. به عنوان مثال تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است. از نظر ما این دستکاری در اسنادی است که می‌توانست به حقیقت ماجرا کمک کند.

پس از انتقال جسد زهرا به پزشکی قانونی، آن‌ها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام می‌کنند. در حالی که ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم یک قاضی او را دیده و با او صحبت کرده است.

بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاهای زهرا مشاهده شده است. کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست. اما به علل احتمالی این کبودی‌ها اشاره‌ای نشده است. آن‌ها ادعا می‌کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه‌های تبلیغاتی حلق‌آویز کرده است. اما توجه نمی‌کنند آیا کسی می‌تواند در فاصله یک و نیم متری اتاق رئیس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است، خود را از چارچوب همان در بسته حلق‌آویز کند و هیچ صدایی هم از او شنیده نشود؟
به نظر ما دست‌اندرکاران پرونده به تناقض‌های دیگری هم که در این پرونده وجود دارد، توجه نمی‌کنند. عجیب‌تر آن‌که پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده، هم توجهی نكردند و در هیچ کدام از گزارش‌هایشان به آن اشاره نکرده‌اند.

دو -سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان، یكی از معاونان... با پدر زهرا دیدار كرد و به او گفت: "دیروز در شورای تأمین استان حرف از شما بود كه جزو زندانیان سیاسی زمان شاه هستید و زحمت‌های زیادی برای پیروزی انقلاب كشیده‌اید. ما مشكلات زیادی داریم. دانشجویان پزشكی به خاطر این حادثه هم اكنون در اعتصاب هستند، رادیوهای خارجی در این باره در حال سمپاشی هستند، انتخابات مجلس هم نزدیك است. خواهش ما از شما این است كه حتی به اقوام خودتان هم نگویید كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است. مثلاً بگویید تصادف كرده و یا دچار ایست قلبی شده است."

این فقط نمونه‌ای كوچك از برخورد یكی از مسؤولانی است كه به جای دادخواهی از خون به ناحق ریخته شده‌ی زهرا ما را توصیه به دروغ گفتن درباره‌ی مرگ دخترمان كرده است. از این مسؤولین می‌پرسیم كه آیا هرگز درباره برخورد امام علی (ع) با مدیران خلافكار خود چیزی نخوانده و یا نشنیده‌اند؟ آیا از یاد برده‌اند كه امام علی به خاطر ظلمی كه بر زن یهودی توسط كارگزارانش رفته بود، خون گریست؟

در زمانی که پیکر پاک فرزند عزیزمان را دفن می‌کردیم، از بینی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد. ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتیم که همگی گفته‌اند کسی که حلق‌آویز شده باشد به هیچ وجه گوش و بینی‌اش خون‌ریزی نمی‌کند و این از نشانه‌های ضربه‌ی مغزی است.

بنابراین خانواده، تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه‌ی مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد. البته ما با توجه به وضعیت روحی و جسمی مادر زهرا از این کار منصرف شدیم. به ویژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زیادی از میان می‌رود و شناسایی را مشکل می‌کند.

ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنین احتمال حمایت از متهمین، این موارد را به رئیس قوه قضائیه اطلاع دادیم و درخواست کردیم پرونده به تهران منتقل شود. در نهایت در اسفند 86 موفق شدیم، موافقت آقای شاهرودی و دیوان‌عالی کشور را برای این کار بگیریم.

ده روز بعد برای پیگیری سرنوشت پرونده‌ی دخترمان به تهران، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کردیم. آن‌ها هر بار حرفی می‌زدند، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است. اما نمی‌توانیم بگوئیم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است.

قاضی... نیز یكبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت كه اگر وكلای مدافع پرونده (خانم شیرین عبادی و آقای عبدالفتاح سلطانی) را عوض كنید. ما برای به نتیجه رسیدن پرونده با شما همكاری خواهیم كرد. او به پدر زهرا گفت: "من برای شما خیلی زحمت كشیده‌ام و در این پرونده ده مورد تخلف از اعضای ستاد امر به معروف گرفته‌ام."

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست: "به اتفاق وكلا به همدان بیایید و بنشینید با متهمان گفت‌وگو و موضوع را حل و فصل كنید."

قاضی... آن‌چنان در باره‌ی حل و فصل پرونده با ما سخن می‌گفت كه انگار درباره‌ی یك دعوای كوچك و شخصی‌-خانوادگی حرف می‌زند.

سرانجام در تیرماه 87، یعنی چهار ماه بعد از این که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود، دادگاه همدان بدون توجه به رأی دیوان عالی کشور، تمامی متهمین را با نوشتن این جمله که "اصولا جرمی اتفاق نیفتاده که بتوان درباره‌ی آن رأی صادر کرد"، از همه‌ی اتهامات مبرا کرد.
بازپرس پرونده در شرایطی این حکم را صادر کرده بود که در خلاصه‌پرونده‌ای که به امضای خودشان رسیده، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزایش مدت بازداشت و... به چشم می‌خورد و این تخلف نیز مورد اعتراض قاضی کشیک قرار گرفته بود.

با اعتراض ما و با توجه به رأی دیوان‌عالی کشور، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد. پرونده فعلاً در تهران است و ما به عنوان خانواده‌ی زهرا همچنان به دنبال بررسی دقیق صحنه هستیم که آیا اصولاً امکان این اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد یا نه؟

اما هیچ كدام از مسؤولان و دست‌اندركاران پرونده پاسخ مشخصی به ما نمی‌دهند. آیا در این كشور فریادرسی برای پیگیری و شناسایی دلایل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما كه می‌توانست برای خود، خانواده و جامعه‌اش مفید باشد، وجود ندارد؟ آیا فریادرسی در این كشور هست كه داد فرزندمان را بستاند؟

خانواده‌ی داغدار دكتر زهرا بنی‌یعقوب